فصل سوم کتاب " تا مدیریت " - استخدام در یک شرکت خصوصی

:: فصل سوم کتاب " تا مدیریت " - استخدام در یک شرکت خصوصی
حدود دو ماه بر سر انجام امور استعفا، تسویه‌حساب، تخلیة منزل مسکونی و ... گذشت و به‌موازات آن، من و همسرم به بررسی راه‌هایی برای راه‌اندازی یک شرکت تولیدی پرداختیم. من به کارخانه‌های مختلفی که می‌شناختم یا از طریق دوستان معرفی می‌شدند، برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه سرمی‌زدم و همسرم هم راه‌های گرفتن وام و ... را بررسی می‌کرد.
پس‌انداز زیادی نداشتیم و همان مقدار کم را نیز برای رهن منزل جدید پرداخته بودیم. در همان روزها خبر باردار شدن همسرم را نیز شنیدم؛ با اینکه خوشحال شده بودم ولی نگرانی‌ام را نیز نمی‌توانستم مخفی کنم. اگر تا آن زمان مسئولیت یک نفر را داشتم از‌آن‌به‌بعد مسئولیت دو نفر بر دوشم بود. چندبار خواستم بروم و از مدیر اداره معذرت‌خواهی کنم یا واسطه‌ای را پیش او بفرستم تا از حرف‌های آن روز من بگذرد، ولی غرورم اجازه نمی‌داد و درضمن همسرم نیز مرا تشویق می‌کرد که تصمیم درستی گرفته‌ام و خاطرجمعم می‌کرد که او نیز سختی‌ها را تحمل خواهد کرد.
در اواسط ماه دوم بود که به کارخانة یکی از دوستانم سرزدم تا در مورد لوله پولیکا که در آنجا تولید می‌شد تحقیق کنم. از دیدنم خوشحال شد و وقتی ماجرا را برایش توضیح دادم، پیشنهاد مدیریت کارخانة جدیدشان را به من داد که قرار بود در آن، اتصالات پولیکا تولید شود و گفت که اگر دوست داشته باشم، باید با سهام‌داران مجموعه صحبت کند.
پیشنهاد بسیار خوشایندی بود. حرف‌های دکتر همدانی به‌یادم آمد، با اینکه به آن فکر نکرده بودم، ولی همیشه در پس‌زمینة ذهنم بود و مرا وسوسه می‌کرد. آن روز فرا رسیده بود که من مدیریت یک مجموعة هفتاد نفری را برعهده بگیرم. بی‌درنگ پذیرفتم و قرار شد تا اوایل هفتة بعدی، خبر نهایی را به من بدهد. همسرم هم از شنیدن این خبر خوشحال شد و وقتی از من در مورد حقوق و درآمدش پرسید، تازه یادم آمد که راجع به آن سؤالی نکرده بودم. به او گفتم که هرچه باشد، از آن اداره بهتر است.
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل سوم کتاب " تا مدیریت " - استخدام در یک شرکت خصوصی
برچسب ها : همسرم ,مدیریت ,می‌کرد ,خوشحال

فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت دوازدهم

:: فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت دوازدهم
اما در آن لحظات به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. جملة آخر را که گفتم، مدیر اداره گفت:
ـ عزیز من شما که دل پری دارید برای چه ادامه می‌دهید؟ برای داشتن آزادی عمل و آن شغل رویایی می‌توانید استعفای خود را بنویسید و من هم برای کمک به شما هر چه سریع‌تر آن را امضاء می‌کنم.
سرم را پایین انداختم و گفتم:
ـ اجازة مرخصی می‌دهید؟
ـ شما دیگر نیازی به اجازه گرفتن ندارید.
فهمیدم که باید استعفای خود را بنویسم وگرنه اتفاقات بدتری در انتظارم خواهد بود. اما نمی‌دانم چرا خیلی ناراحت نبودم. تنها چیزی که در آن لحظات نگرانم کرده بود، درمیان گذاشتن موضوع با همسرم بود. در آن روزها نمی‌دانستم که ترس از تغییر چقدر مخرب است و تا چه اندازه می‌تواند جلوی پیشرفت را بگیرد.
ساعت 11 صبح بود و من باید حدود چهار ساعت دیگر در اداره می‌ماندم، اما عزمم را جزم کرده بودم و بدون اینکه دفتر حضور و غیاب را امضاء کنم، خودم را به بیرون اداره رساندم. در راه مسیر خانه با خودم می‌اندیشیدم:
کارمندصفتی یعنی اینکه بعد از سه سال کار، به‌راحتی جای خالی‌ات احساس نمی‌شود.
کارمندصفتی یعنی اینکه یکی با عنوان رئیس بتواند تو را اخراج کند.
کارمند‌صفتی یعنی اینکه چشم‌انتظار آخر برج باشی تا حقوقت را بعد از کسر مالیات و ... بدهند.
کارمندصفتی یعنی اینکه نباید هیچ خلاقیتی داشته باشی وگرنه با جبهه‌گیری تعداد زیادی مدیر و همکار مواجه خواهی شد.
کارمندصفتی یعنی ...
وقتی به در خانه رسیدم، همسرم مثل همیشه با رویی گشاده در را باز کرد. بدون هیچ مقدمه‌ای گفتم:
ـ از فردا به اداره نمی‌روم.
منتظر یک جیغ بلند بودم، ولی درست برعکس خندید و گفت:
ـ هرچه پیش آید خوش آید. چرا؟
شاید تا آن روز نمی دانستم با چه فرشته‌ای دارم زندگی می‌کنم. به‌جای سروصدا و دعوا به‌راحتی برخورد کرد. گفتم:
ـ دروغش را بخواهی استعفا دادم، راستش را بخواهی اخراجم کردند.
سپس کل ماجرا را برایش تعریف کردم. درکمال ناباوری، او گفت:
ـ به تو افتخار می‌کنم. حوصله داری امروز که زودتر آمدی با هم به یک جای خوش آب‌و‌هوا برویم تا تو خستگی‌ات را در کنی؟
او با این رفتارش واقعاً اعتمادبه‌نفس عجیبی به من داد. بعدها آموختم که نقش و تأثیر همسران چقدر در اعتمادبه‌نفس انسان حائز اهمیت است. از آن لحظه بابت اتفاقی که افتاده بود پشیمان نبودم. دعوتش را پذیرفتم و با هم به یک منطقة کوهستانی رفتیم و در بین راه و در کل مسیر با هم از آرزوها و کارهایی که در پیش رو داریم حرف زدیم. برایش روزی را تعریف کردم که پیش استادم رفته بودم. همسرم واقعاً خوشش آمد و باتوجه به حرف‌های دکتر همدانی که برایش بازگو کردم، پیشنهاد داد تا یک کارگاه تولیدی راه بیندازیم. در ابتدا خنده‌دار به‌نظر می‌رسید ولی کم‌کم بحث جدی شد و هر دوی ما را به فکر واداشت.
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت دوازدهم
برچسب ها : اینکه ,یعنی ,کارمندصفتی ,اداره ,برایش ,همسرم ,کارمندصفتی یعنی ,یعنی اینکه ,تعریف کردم

فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت یازدهم

:: فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت یازدهم
آن روزها اصطلاحی را برای خودم ساخته بودم و به کسانی که مثل من یا همکارانم زندگی می‌کردند، می‌گفتم «کارمند‌صفت». از این اصطلاح متنفر بودم و همیشه از اینکه بگویم من کارمند هستم فرار می‌کردم، درحالی‌که واقعیت همین بود.
به‌خاطر دارم روزی را که مدیر اداره صدایم کرد و گفت:
ـ شنیدم اصطلاح «کارمندصفتی» را تو ساخته‌ای. درست است؟
ـ بله قربان!
ـ خب، بگو ببینم منظورت چیست و مگر کارمندی چه اشکالی دارد؟
احساس بدی داشتم. نمی‌دانم چه کسی به او گفته بود. دلم را به دریا زدم و گفتم:
ـ قربان، کارمند‌صفت کسی است که همیشه به مافوق خودش می‌گوید قربان! کارمندصفت کسی است که باتوجه به میزان دریافتی‌اش، نمی‌تواند آرزوهای بزرگی داشته باشد. کارمندصفت کسی است که هرقدر هم در راستای اهداف سازمانش کار کند، نتایجش را در زندگی شخصی خود نمی‌تواند ببیند. کارمندصفتی یعنی اینکه فقط یاد بگیری چگونه توجه رئیست را جلب کنی و به‌جای کار کردن در ساعت کاری، در وقت اضافه‌کاری در اداره بمانی و وظایفت را انجام دهی. کارمندصفتی یعنی دائماً مواظب همکارانت باشی تا کسی از تو پیشی نگیرد یا بدون اطلاع تو کوپنی در اداره توزیع نشود. کارمندصفتی یعنی اطاعت از مافوق و جلب رضایت او بدون اینکه نظر خودت را اعمال کنی یا حتی حق چنین کاری را داشته باشی.
چهره مدیر برافروخته شده بود، حرفم را قطع کرد و گفت:
ـ آقای اشکان شما یکی از مدیران خوب این مجموعه هستی، چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟!
ـ آقای رئیس همین‌که من الآن باید برای جواب به شما بترسم، این خودش نوعی کارمندصفتی است.
البته بعدها متوجه شدم که این ادارات و مدیران نیستند که از ما یک کارمند‌صفت می‌سازند، بلکه خودمانیم که این بلا را سر خودمان می‌آوریم.
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت یازدهم
برچسب ها : کارمندصفتی ,یعنی ,اداره ,اینکه ,کارمندصفتی یعنی

فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت دهم

:: فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت دهم
اول ماه جدید فرا رسید و من به استخدام ادارة آب و فاضلاب درآمدم. طی چهار سالی که در آنجا کار می‌کردم، از کارشناس آمار به رده‌های شغلی مختلف و بالاتری، ازجمله رئیس ادارة آمار، مدیر آمار و برنامه‌ریزی، مدیر روابط‌عمومی و مدیریت آموزش ارتقاء یافتم. آموزش‌های مرتبط با وظایفم را دیده و به‌عنوان یکی از مدیران مؤثر شناخته شده بودم.
در سال اول اشتغالم، ازدواج کردم و در یکی از خانه‌های سازمانی اداره، با همسرم زندگی می‌کردیم. به‌ظاهر همه‌چیز خوب بود، ولی ندایی درونی همیشه آزارم می‌داد. احساس می‌کردم بدجوری دچار روزمرگی شده‌ام. از بروکراسی موجود در اداره رنج می‌بردم، از تبعیض‌هایی که وجود داشت و از حرف‌های حاشیه‌ای که دائماً در کار پیش می‌آمد.
یادم می‌آید مدتی را که به‌عنوان مدیر یکی از پروژه‌های اداره معرفی شدم، در تشکیل یک تیم ساده چه مشکلاتی برایم پیش آمد، تاحدی‌ که می‌خواستم از ادامة کار انصراف بدهم، ولی مدیر اداره گفت که هرکس دیگر هم به‌جای تو بیاید، وضعیت همین است، سعی کن خونسرد باشی و ادامه دهی! بسیاری از همکاران که از دوستانم بودند، به‌خاطر اینکه در این پروژه دعوتشان نکردم، از من رنجیده و فاصله گرفتند و حتی پشت سرم به بدگویی پرداختند. انگار همیشه مسائل حاشیه‌ای، پررنگ‌تر از اصل کار بود. در آن لحظات به یاد حرف‌های پدرم می‌افتادم و دائماً بر سر دوراهی بودم که از هرچه مدیریت و ریاست است استعفا داده و به‌عنوان یک کارشناس معمولی به کار ادامه دهم.
يا یک روز ديگر که باید دو نفر از زیردستانم را به یک دورة آموزشی معرفی می‌کردم و برای این انتخاب با ماجراهایی روبرو شدم؛ یکی از کارکنانم برای من هدیه‌ای فرستاد و فردای آن روز پشت‌سر دیگران شروع به بدگویی کرد و وقتی اسم خودش را در لیست منتخبین ندید، اقدام به تهیة طوماری کرد که من بین کارکنان تبعیض قائلم و مسأله به جایی رسید که مرا توبیخ کردند.
نمونة دیگر از این‌گونه مسائل اینکه یک نفر حاضر بود به‌خاطر یک بن تعاونی یا حق اضافه کاری، دو صفحه نامه‌نگاری کند و در آن، از چند نفر دیگر بدگوئی کند یا چند نفر را به‌عنوان شاهد و ... نام ببرد.
در کنار اینها چیزی که مرا به‌شدت آزار می‌داد، برنامه‌ریزی مالی برای زندگی‌ام بود. با اینکه حقوق نسبتاً خوبی داشتم، اما از اینکه بایستی در قالب و متناسب با میزان حقوقم برنامه‌ریزی کنم، رنج می‌بردم. برای مثال هیچ‌وقت نمی‌توانستم آرزو کنم که ای‌کاش صاحب یک خانة ویلایی بزرگ و شیک باشم، زیرا می‌دانستم که با این میزان حقوق نمی‌توانم آن را تهیه کنم.
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت دهم
برچسب ها : اینکه ,مدیر ,به‌عنوان ,مدیریت ,اداره

فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت نهم

:: فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت نهم
کاملاً گیج شده بودم. حرف‌های استاد واقع‌بینانه به‌نظر نمی‌رسید. پرسیدم:
ـ استاد شما بگویید من چه باید بکنم. هرچه که باشد من انجامش می‌دهم.
ـ من نمی‌دانم و اگر هم می‌دانستم حاضر نبودم مسئولیتش را بپذیرم. خودت باید ببینی چه می‌خواهی، چرا می‌خواهی، چگونه باید انجام دهی و در چه زمانی باید به هدفت برسی.
پسرم تمام ناملایماتی که از بعد از فارغ‌التحصیلی تا‌کنون برایت اتفاق افتاده بود را تو در طی یک ربع ساعت تعریف کردی و این بدان معناست که مشکلاتی که امروز برای تو دشوار و حل‌ناشدنی می‌نماید، در آینده به‌شکل خاطره‌ای کوتاه قابل بیان‌شدن است. تنها هنر تو باید در درس گرفتن از این تجربیات باشد. در مسیر موفقیت بارها و بارها با شکست مواجه می‌گردی و این جزئی از مسیر موفقیت است؛ به‌جای ناامیدی باید در آن لحظات قدم بعدی را برداری و اگر از هر شکست درس‌های لازم را آموخته باشی، در گام‌های بعدی سریع‌تر عمل می‌کنی.
دیگر انتخاب با خود توست. تو می‌توانی در ادارة آب استخدام شوی و در آنجا تمام تلاش خود را به‌کار گیری تا مسئولیتی را که برعهدة توست، به بهترین شکل انجام دهی، یا می‌توانی به‌جای استخدام به یک کارآفرین تبدیل شوی که از راه ارائة خدماتی خوب به جامعه، بهرة لازم را نیز ببری. در هرصورت سعی کن در هر جایگاهی که قرار گرفتی، مفید بوده و دِین خودت را به این کشور و برای مردمی که برایت زحمت کشیده‌اند، ادا کنی.
و ادامه داد:
ـ این روزها بحث مهندسی صنایع وارد مرحلة تازه‌ای شده و من تا چند ماه دیگر عازم خارج از کشور هستم و برای مدتی آنجا می‌مانم تا معلوماتم را به‌روز کنم؛ امیدوارم بعد از برگشتن، دوباره همدیگر را ملاقات کنیم.
به ساعتم نگاهی کردم، ساعت 12 بود و استاد باید می‌رفت. چقدر زود گذشت! سؤالات زیادی داشتم که باید می‌پرسیدم. هنوز نفهمیده بودم چه باید بکنم. ولی درهرصورت از او تشکر کردم و قبل از آنکه از اتاقش خارج شوم پرسیدم:
ـ به‌نظر شما من هم می‌توانم ادامة تحصیل بدهم؟ به‌نظرم تدریس در دانشگاه، بهترین شغل دنیاست.
استاد همین‌طور که از پشت میزش بلند می‌شد جواب داد:
ـ اگر به تحقیق، مطالعه، پژوهش و تئوری علاقه‌مندی، ادامة تحصیل می‌تواند مسیر خوبی باشد، اما اگر به‌دنبال مسائل اجرایی هستی، مدرک زیاد مهم نیست؛ لزوماً کسی که مدرک بالاتری دارد باسوادتر نیست. به نظرم اگر عشقت را پیدا کنی، مسیر را نیز به‌راحتی می‌توانی برای خودت ترسیم کنی و اگر در آن مسیر به مدرک نیاز بود، خودبه‌خود ادامة تحصیل هم می‌دهی و اگر دیدی در مسیری که انتخاب کرده‌ای راه‌های دیگری هم برای باسواد شدن وجود دارد، ادامة تحصیل نخواهی داد. به همین سادگی!
ادامه دارد ...
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت نهم
برچسب ها : مسیر ,ادامة ,استاد ,تحصیل ,مدرک ,می‌توانی ,ادامة تحصیل ,مسیر موفقیت ,باید بکنم

فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت هشتم

:: فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت هشتم
من می‌دانم که تو از راه‌اندازی یک کار برای خودت لذت می‌بری و شاید آرزوی همیشگی تو بوده است، ولی در عمل به‌دنبال استخدام در یک سازمان دولتی، به‌خاطر حقوق آن یا به‌اصطلاح همان آب باریکه‌اش بوده‌ای. تو تمایل به مدیریت یک مجموعة بزرگ داری، ولی از طرف دیگر از مدیریت گریزانی و آن را شغل جالبی نمی‌بینی. درست می‌گویم؟!
نمی‌دانستم چه جوابی بدهم ولی ناخودآگاه گفتم:
ـ بله، همین‌طور است. ولی آقای دکتر به‌غیر از این موارد، تمامی این کارها سرمایه می‌خواهد و من سرمایه‌ای ندارم. درضمن من سابقة کار هم ندارم و حتی یک مغازه را هم تا‌کنون اداره نکرده‌ام، چه رسد به یک شرکت بزرگ با تعداد زیادی کارمند. تازه من آمار خوانده‌ام نه مدیریت و از تولید و مدیریت چیزی نمی‌دانم.
ـ یکی از رموز موفقیت شغلی این است که به‌دنبال کاری بروی که عاشقش هستی. آن که چرایی دارد، چگونه را می‌یابد. تمام دلایلی که تو می‌آوری دلایلی است که با آنها می‌خواهی ثابت کنی که نمی‌توانی. اگر دقت کنی حتی یک دلیل هم نیاوردی که می‌توانی و به‌قول آقای هنری فورد: «چه فکر کنی که می‌توانی و چه فکر کنی که نمی‌توانی، درهرصورت حق با توست.» پس بیا فکر کن به چه دلایلی می‌توانی و برای چه می‌خواهی این‌گونه عمل کنی؟ تنها وظیفة تو شروع کردن است. راه حلها خودشان ظاهر می شوند.
و بعد با تغییری در لحن صدایش افزود:
ـ چو قدم در راه گذاشتی، خود راه گویدت که چون باید رفت.
ادامه دارد . . .
از کتاب " تا مدیریت " نوشته رضا جوشن

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت هشتم
برچسب ها : مدیریت ,می‌توانی ,دلایلی

فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت هفتم

:: فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت هفتم
گفتم:
ـ استاد به‌غیر از مواردی که در کلاس گفتم، چیز دیگری نیست که بخواهم بگویم. راستش با صحبت‌های شما خیلی حالم خوب شد، ولی نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم؟
ـ تو مثل اینکه سن‌و‌سال و خستگی مرا درنظر نمی‌گیری. چایی را بخور، بعد با هم حرف می‌زنیم.
سپس تعدادی خرما را که توی بشقابی بود، به من تعارف کرد. وقتی چایی‌اش را می‌خورد، به من نگاه می‌کرد ولی حرفی نمی‌زد و من سعی می‌کردم سرم را پایین نگه دارم. بالاخره از من پرسید:
ـ پسرم، پدر و مادرت درقید حیاتند؟
ـ بله!
ـ شغل پدرت چیست؟
ـ او مهندس کشاورزی است و سال‌هاست که در ادارة کشاورزی یزد کار می‌کند.
ـ پس درحال‌حاضر باید مدیر یا رئیس یک بخش یا کل اداره باشد.
ـ نه! او نه‌تنها تا‌کنون هیچ پست مدیریتی‌ای را نپذیرفته، بلکه همیشه از آن به بدی یاد می‌کند و می‌گوید: «آیا تابه‌حال مدیری را دیده‌اید که همه دوستش داشته باشند؟!»
ـ پس کارمان سخت است! مگر همه باید از یک مدیر راضی باشند؟!
حرفش را متوجه نشدم و فقط با تعجب نگاهش می‌کردم. او ادامه داد:
ـ پسرم ما انسان‌ها نتیجة ذهنیات، افکار، عادات و اعمال گذشتة خودمان هستیم. با چیزهایی که امروز و همچنین قبلاً برایم تعریف کرده بودی، دریافتم که تو دچار سرگردانی شده‌ای. از یک طرف درگیر اعتقادات و باورهای خانوادگی‌ات هستی و از سویی دیگر درگیر اهدافی هستی که درسر داري، ولی می‌ترسی آنها را دنبال کنی.
ـ ولی تاکنون اهداف بزرگی در سرم نبوده.
ـ شاید تاکنون به‌زبان نیاورده باشی، ولی من می‌دانم که تو چگونه افکاری داری؟
واقعاً تعجب کرده بودم، او با صحبتهايش انسان را شیفتة خود می‌کرد. ادامه داد:
ـ پسرم یکی از نشانه‌هاي عشق، شور و هیجان است. برای مثال اگر می‌خواهی کسی را امتحان کنی که ببینی آیا عاشق شغلش است یا نه، تنها کافیست دربارة آن از او سؤالی بپرسی. نحوة جواب دادن و میزان هیجان او به پرسش تو، نشان‌دهندة عشق او به شغلش است.
من هربار که راجع به راه‌اندازی یک کسب‌و‌کار یا مدیریت یک مجموعه با تو صحبت می‌کنم، شور و هیجانی که راجع به موضوع نشان می‌دهی برایم جالب است، اما تو باورهایی را نیز از گذشته با خود حمل می‌کنی که بسیاری از آنها باعث عدم رشد و پیشرفت تو در این مقوله شده است، برای همین گفتم کارمان سخت است؛ چرا‌که یکی از سخت‌ترین کارها در علوم انسانی، به چالش کشیدن باورها و نگرشها است. این باورها هستند که اگر به‌درستی مدیریت و کنترل نشوند، تعصب را به‌وجود می‌آورند.
ادامه دارد ...

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت هفتم
برچسب ها : مدیریت

فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت ششم

:: فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت ششم
احساس می‌کردم بهترین جملات زندگی‌ام را می‌شنوم. فکر کردم دیگر نیازی ندارم بعد از کلاس، وقت استاد را بگیرم اما اینها جملاتی بودند که واقعاً نیاز داشتم بشنوم و از شنیدن آنها سیر نمی‌شدم. چنان سکوتی بر کلاس حاکم شده بود که تا آن روز در هیچ کلاسی ندیده بودم. استاد ادامه داد:
ـ شما بهترین‌های این مملکت هستید و به‌جای هر کار دیگری و با تمام مشکلات و مشقات زندگی، اکنون در دانشگاه مشغول به تحصیل هستید. این مملکت بر روی شما سرمایه‌گذاری کرده و حال نوبت شماست که جواب آن را بدهید. هزینه‌ این کلاس‌ها و ... از پول پدران و مادران شما، مالیات‌ها، ذخایر و منابع این کشور تأمین شده است. خدا را خوش نمی‌آید که بازهم توقع داشته باشید. به‌جای شکوه و شکایت، از همین امروز خود را تغییر دهید. برای رسیدن به اهدافتان باید خود را دگرگون کنید. موقعیت و وضعیتی که شما اکنون در آن حضور دارید، نتیجة ذهنیات و عادات شما در گذشته بوده و بایستی برای بهبود این وضعیت، این ذهنیتها و عادتها را بررسی کرده و هرجا که لازم باشد آنها را تغییر دهید.
ساعت ۹:۳۰ شده بود ولی انگار هیچ‌یک از دانشجویان نمی‌خواست کلاس را ترک کند. دکتر همدانی به ساعت خودش نگاهی کرد و با حالتی بغض‌آلود گفت:
ـ اگر همین حالا فرد مهمی، مثلاً ریاست دانشگاه به هریک از شما مأموریتی بدهد تا برای دانشگاه انجامش دهید، شما بدون اینکه به موانع و محدودیت‌ها چشم بدوزید، دست‌به‌کار می‌شوید چرا که می دانید مقام قدرتمندی، این مأموریت را داده و شما را حمایت می کند، بنابراین احساس می‌کنید انسان مؤثری برای دانشگاه و دانشجویان هستید، اما بیشتر ما انسان‌ها مأموریتی را که خداوند در زندگی برایمان تعریف کرده، فراموش کرده‌ایم و در برخورد با اولین مانع، خسته و درمانده می‌شویم؛ درحالی‌که بالاترین قدرت هستی ما را حمایت می‌کند. اگر می‌خواهید عاشقانه شروع به قدم گذاشتن در مسیر رشد و تعالی کنید، مأموریت خود را دریابید، دراین‌صورت هیچ‌چیز نمی‌تواند راه شما را سد کند. اگر کاری کنید که احساس مؤثر‌بودن در شما به‌وجود آید، دیگر هیچ بحرانی نمی‌تواند شما را از پای درآورد.
ناخودآگاه شروع به دست‌زدن کردم و بعد تمامی بچه‌ها ایستادند و استاد را به‌خاطر سخنرانی شیوا و دلنشینش تشویق کردند. او به‌سمت در کلاس به‌راه افتاد و مرا نیز با نگاهش دعوت به همراهی کرد. در راهرو هیچ سخنی بین ما رد‌و‌بدل نشد. هیجان‌زده بودم و خوشحال از اینکه در آن لحظه آنجا بودم.
آبدارچی دانشکده برای من و استاد چایی آورد و روی میز گذاشت، وقتی می‌خواست برود از او پرسیدم:
ـ آقای نوروزی اسم کوچک شما چیست؟
لبخندی زد و گفت:
ـ اسمم رضاست.
سپس اتاق را ترک کرد. دکتر همدانی خندید و گفت:
ـ معلوم است درس‌های امروز را خوب ازبرکردی. می‌دانی پسرم ما انسان‌ها درطول سال‌های زندگی‌مان با آدم‌های مختلفی مواجه می‌شویم که با نگاهی عادی نباید رابطه‌ای با آنها برقرار نماییم، در‌حالی‌که خیلی وقت‌ها محبتی کوچک می‌تواند باعث نتایجی شگرف شود.
ـ استاد با اینکه از حرفهایتان سیر نمی‌شوم و خیلی به شنیدن آنها نیاز دارم، اما چون می‌دانم که شما مشغله‌های زیادی دارید، نمی‌خواهم مزاحمتان باشم.
با لبخندي گفت:
ـ مگر تو توقع نداری دانشگاه به‌غیر از مفاهیم تئوری، درس‌های دیگری هم بدهد؟ پس من هم امروز را می‌گذارم به‌حساب خدمات پس از فروش این دانشگاه.
سپس گوشی تلفن را برداشت و به تلفن‌خانة دانشکده پیغام داد که هیچ تماسی را به او ارتباط ندهند. با این کارش مرا واقعاً خجالت‌زده کرده بود. در آن لحظات متوجه نبودم که او با این کارهایش دارد بزرگ‌ترین درس‌های زندگی را برای آینده‌ام می‌دهد.
ادامه دارد ...

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت ششم
برچسب ها : دانشگاه ,استاد ,درس‌های ,اینکه ,کرده ,کلاس ,برای دانشگاه ,دکتر همدانی ,تغییر دهید ,شنیدن آنها

فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت پنجم

:: فصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت پنجم
با تشکر از آقای اشکان که برای آگاه کردن شما تمام واقعیات را در کمال صداقت گفت و دلیل ملاقات دوباره‌اش با من را نیز عنوان کرد. بچه‌ها برای من خیلی جالب بود که حمید از آبدارچی دانشکده نیز یاد کرد، چراکه او در لحظه‌ای سخت با یک لیوان چایی، محبت خودش را نشان داده و خدمتی که از دستش بر می آمده را انجام داده بود و شاید هیچ‌یک از شما تا‌به‌حال با این دید به او نگاه نکرده‌اید. حتی خیلی از شما اسم کوچک او را هم نمی‌دانید و یک بار هم از او بابت خدماتی که به شما ارائه می‌دهد، تشکر نکرده‌اید.
آقاي اشکان از دانشگاه‌هایی گفت که فقط تئوری می‌آموزند، اعتماد‌به‌نفس را یاد نمی‌دهند، هیچ‌گونه مهارتی را آموزش نمی‌دهند و در آخر، تحصیل‌کرده‌هایی را با توقعات بالا راهی اجتماع می‌کنند. او از سازمان‌ها و اداراتی گفت که با بی‌احترامی با انسان برخورد می‌کنند. از مغازه‌دارها و کسبه‌هایی که برای یک کارشناس و علم او هیچ ارزشی قائل نیستند. از نگاه سنگین خانواده، مردم و افرادی که بیش از حد معمول از انسان توقع دارند.
بچه‌های من آیا تاکنون اندیشیده‌اید که شما چه کرده‌اید؟ آیا می‌دانید از زندگی چه می‌خواهید؟ چه توقعی از خودتان دارید؟ برای چه اینجا نشسته‌اید؟ در آینده می‌خواهید چه خدمتی را به چه کسی یا کسانی ارائه کنید؟ آیا می‌دانید نظر و احساس شما راجع به پول و ثروت و کسب‌و‌کار چیست؟ آیا برای خود برنامه‌ریزی می‌کنید یا دائماً دچار روزمرگی هستید؟ آیا در فواصل زمانی مختلف به خودتان نمره می‌دهید؟ آیا وضعیت فعلی خود را با سال‌های پیش مقایسه می‌کنید؟ چقدر ارزشتان بیشتر شده؟ چه چیزهایی یاد گرفته‌اید؟ آیا می‌دانید هر فصلی از این کتاب‌ها را که می‌خوانید برای چیست و به چه دردی می‌تواند بخورد؟ آیا هیچ‌وقت با دیدی وسیع‌تر و از جایگاهی بالاتر به خودتان نگاه کرده‌اید؟
آیا برای خودتان تعریف روشنی از موفقیت دارید تا بتوانید بگویید که من یک انسان موفقم یا نه؟ آیا منتظرید همه چیز درست و حسابی و در جای خودش باشد تا بتوانید موفق شوید؟
مگر چهار سال تحصیل در دانشگاه قرار است برای شما معجزه‌ای بیافریند؟ چطور است که خیلی از افراد وارد دانشگاه نمی‌شوند ولی خود را کاملاً موفق می‌دانند و احساس خوبی از خود و زندگی‌شان دارند؟ هر زمانی که از آنها بپرسید، می‌گویند ما از خودمان راضی هستیم؛ حتی زمان‌هایی که با شکست مواجه می‌شوند و برعکس بسیارند افرادی که تا مقاطع بالای تحصیلی ادامه می‌دهند، ولی هیچ‌گاه از خودشان احساس رضایت ندارند.
به‌نظر شما اعتماد‌به‌نفس دادنی است یا کسب‌کردنی؟ مگر دانشگاه می‌تواند اعتماد‌به‌نفس شما را تقویت کند؟ این خود شمایید که بایستی نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید و این زمانی ممکن است که بدانید هدفتان چیست و وقتی به آن رسیدید، آنگاه خود را قبول داشته و به خودتان می‌بالید. اگر بدانید خواسته‌تان چیست و به کجا باید برسید، آنگاه خواهید دید که بزرگ‌ترین موانع را چگونه از پیش رو بر‌می‌دارید، بدون اینکه زحمت فراوانی بکشید و این یعنی معجزه؛ وگرنه برای یک کشتی بی‌مقصد، هیچ بادی موافق نخواهد بود.
وقتی خودتان نمی‌دانید انتظارتان از زندگی چیست، چگونه از دیگران توقع مساعدت و یاری دارید؟! آن‌موقع هر کمکی را به حساب شانس و ... می‌گذارید و شاید هم اصلاً آن را به‌عنوان کمک و همیاری نبینید.
دانشجویان عزیز خواهش می‌کنم از همین امروز با خودتان روراست باشید و به‌جای توقعات بیجا از دیگران و بهانه‌گیری‌های مختلف، فکر کنید که چگونه می‌توانید در آینده، فردی مفید برای جامعه و کشورتان باشید. شاید در دانشگاه، درس زندگی ندهند، شاید در دانشکده‌ها فقط به مسائل تئوری بپردازند و ... اما مگر شما خود ناتوانید که منتظرید سازمان یا ارگانی این اصول را به شما بیاموزد؟! به‌جای این انتظار، خودتان شروع کنید. شما باید منشأ اثر باشید، توانا و کارآفرین؛ کسی که تعدادی از هموطنانش را نیز به‌کار می‌گیرد و ثروت‌آفرینی می‌کند. این مملکت به وجود انسان‌های توانمند نیاز دارد. سعی کنید شما باری به بارهایش اضافه نکنید، بلکه خودتان درپی برداشتن باری باشید. تمام دانشگاه‌های دنیا از اصولی مشخص و برنامه‌ریزی‌شده تبعیت می‌کنند؛ شما باید خودتان به‌دنبال راه‌حل‌های عملی بروید.
املای نانوشته غلط ندارد و تجربه نیز به‌مرور زمان به‌دست می‌آید. انسان تاوقتی‌که دست‌به‌کار نشود، تجربه‌ای نمی‌آموزد و حتی پس از یک عمر طولانی و در زمان پیری نیز چیزی بیشتر از یک طفل نمی‌داند. حال انتخاب با خود شماست، تازمانی‌که همه را مقصر بدانید، نمی‌توانید شروع به تغییر کنید و دائماً منتظرید تا بقیه اصلاح شوند. انتظارات خود را از خانواده، دانشگاه و دولت کم کرده و به‌جای آن فکر کنید در شرایط موجود، شما چه می‌توانید انجام دهید؛ این معنای واقعی خوشبختی است.
ادامه دارد ...

منبع : Reza Joshan رضا جوشنفصل دوم کتاب " تا مدیریت " - قسمت پنجم
برچسب ها : خودتان ,دانشگاه ,انسان ,شاید ,منتظرید ,به‌جای ,احساس خوبی